تبليغاتX

به بیست و نیم خوش آمدید از آرشیو موضوعی ما دیدن کنید امیدوارم از مطالب موجود در سایت خوشتان آمده باشد و استفاده ی لازم را کرده باشید با تشکر از شما به خاطر بازدید از سایت نظر دادن یادتو نره بیست و نیم
از جون مرغ تا شیر آدمی زاد .... هر چی بخوای داره!
به نام دوست

نه همين غمكده، ای مرغك تنها قفس است
گر تو آزاد نباشي همه دنيا قفس است

تا پر و بال تو و راه تماشا بسته است
هر كجا هست، زمين تا به ثريا قفس است

تا كه نادان به جهان حكمروايي دارد
همه جا در نظر مردم دانا قفس است

 

یکی از بستگان خدا !!

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.
پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.
در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد...
-آهای، آقا پسر!

پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید: شما خدا هستید؟

-نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
-آهان، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!

+ نوشته شده در  88/09/12ساعت 1:57 PM  توسط مهدی  | 

پرسیدم ... چطور ، بهتر زندگي کنم ؟

با كمي مكث جواب داد :

گذشته ات را بدون هيچ تأسفي بپذير ،

با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،

و بدون ترس براي آينده آماده شو .

ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز .

شک هايت را باور نکن ،

وهيچگاه به باورهايت شک نکن .

زندگي شگفت انگيز است ، در صورتيكه بداني چطور زندگي کني .

پرسيدم ،

آخر .... ،

و او بدون اينكه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :

مهم اين نيست که قشنگ باشي ... ،

قشنگ اين است که مهم باشي ! حتي براي يک نفر .

كوچك باش و عاشق ... كه عشق ، خود ميداند آئين بزرگ كردنت را ..

بگذارعشق خاصيت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسي .

موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن ..

داشتم به سخنانش فكر ميكردم كه نفسي تازه كرد وادامه داد ... :

هر روز صبح در آفريقا ، آهويي از خواب بيدار ميشود و براي زندگي كردن و امرار معاش در صحرا ميچرايد ،

آهو ميداند كه بايد از شير سريعتر بدود ، در غير اينصورت طعمه شير خواهد شد ،

شير نيز براي زندگي و امرار معاش در صحرا ميگردد ، كه ميداند بايد از آهو سريعتر بدود ، تا گرسنه نماند ..

مهم اين نيست كه تو شير باشي يا آهو ... ،

مهم اينست كه با طلوع آفتاب از خواب بر خيزي و براي زندگيت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دويدن كني ..

به خوبي پرسشم را پاسخ گفته بود ولي ميخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ... ،

كه چين از چروك پيشانيش باز كرد و با نگاهي به من اضافه كرد :

زلال باش .... ،‌ زلال باش .... ،

فرقي نميكند كه گودال كوچك آبي باشي ، يا درياي بيكران ،

زلال كه باشي ، آسمان در توست .

+ نوشته شده در  88/08/28ساعت 9:29 PM  توسط مهدی  | 

در بازگشت از كليسا، جك از دوستش ماكس مي پرسد:
«فكر مي كني آيا مي شود هنگام دعا كردن سيگار كشيد؟»
ماكس جواب مي دهد:
«چرا از كشيش نمي پرسي؟»
جك نزد كشيش مي رود و مي پرسد:
«جناب كشيش، مي توانم وقتي در حال دعا كردن هستم، سيگار بكشم.»
كشيش پاسخ مي دهد:
«نه، پسرم، نمي شود. اين بي ادبي به مذهب است.»
جك نتيجه را براي دوستش ماكس بازگو مي كند.
ماكس مي گويد:
«تعجبي نداره. تو سئوال را درست مطرح نكردي. بگذار من بپرسم.»
ماكس نزد كشيش مي رود و مي پرسد:
«آيا وقتي در حال سيگار كشيدنم ، مي توانم دعا كنم ؟»
كشيش مشتاقانه پاسخ مي دهد:
«مطمئناًً، پسرم. مطمئناً! »

+ نوشته شده در  88/08/28ساعت 9:22 PM  توسط مهدی  | 

اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت: «ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟»
رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر کردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید. صدای که تا قبل از آن هرگز نشنیده بود. صبح فردا از راهبان صومعه پرسید که صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند: «ما نمی توانیم این را به تو بگوییم. چون تو یک راهب نیستی»
مرد با نا امیدی از آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد.
چند سال بعد ماشین همان مرد باز هم در مقابل همان صومعه خراب شد.
راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت کردند، از وی پذیرایی کردند و ماشینش را تعمیر کردند. آن شب بازهم او آن صدای مبهوت کننده عجیب را که چند سال قبل شنیده بود، شنید.
صبح فردا پرسید که آن صدا چیست اما راهبان بازهم گفتند: «ما نمی توانیم این را به تو بگوییم. چون تو یک راهب نیستی»
این بار مرد گفت «بسیار خوب، بسیار خوب، من حاضرم حتی زندگی ام را برای دانستن آن فدا کنم. اگر تنها راهی که من می توانم پاسخ این سوال را بدانم این است که راهب باشم، من حاضرم...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/07/14ساعت 7:49 PM  توسط مهدی  | 

از روی شکل باسن میتوان به شخصیت زن پی برد !

 .

.

.

.

یکی از محققین انگلیسی بنام "Sam Amos" که در زمینه «باسنشناسی» تحقیق میکند در آخرین بررسی خود نشان داد که بر اساس نوع و شکل باسن زنان میتوان به شخصیت اجتماعی زنان پی برد آقای آموس گفت 6 نوع مختلف باسن وجود دارد. تمام این باسن ها با یکدیگر تفاوت دارند و شبیه هم نیستند.

این محقق باسن ها را به انواع؛ سیب، هلو، گیلاس، بادام، توت فرنگی و گلابی تقسیم کرده و اشاره میکند که هر باسن معرف شخصیت خاصی از زنان میباشد.
زنان دارای باسن «سیب» بانشاط و پر حرکت، زنان دارای باسن «هلو» شخصیت درست و با اطمینانی دارند. زنان دارای باسن «گیلاس» شخصیت مردانه دارند. زنان دارای باسن «بادام» به تحصیلات و کاراکتر اجنماعی بیش از هر چیز دیگر فکر میکنند. زنان دارای باسن «توت فرنگی»  حساس بوده عاشق کمک به دیگران هستند و بالاخره زنان دارای باسن «گلابی» خجالتی هستند.

+ نوشته شده در  88/07/14ساعت 7:41 PM  توسط مهدی  | 

ایول!!

اینجا میتونید همه آلبومهای هایده رو دانلود کنید!

لذت ببرید...


Hayede full album

ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/07/01ساعت 7:40 PM  توسط مهدی  | 

سلام! چیه؟! قیافه خودتو مسخره کن!

دیگه امشب ترکوندما!! ۳تا پست نوشتم!! همش مونده بود رو دلم

با اینکه کل ماه رمضونو تلاش کردم اما باز فکر کنم یعنی زیاد مطمئن نیستم اما احتمالا زبونم لال .... اگه نمی نوشتم میترکید!

دلمو میگم دیگه!

آی آللاه!! بازم ... چی بگم شروع شد دیگه~!

دانشگاه... آخه به هرکی بگی باور نمیکنه به ولا باور نمی کنه!!

بازم با اجتماع کل اعتماد به نفس ۱۲ واحد.... و دوباره آخر ترم که بشه...

وعده و وعید به خودم و عالم و آدمیان که اصلا اینطوری نمی شه... از ترم بعد باید یطور دیگه باشه!

اصلا چرا نمیشه از تو دفتر دانشگاه توپ دزدید زنگ تفریح یه فوتبال قبیله ای بازی کرد؟!!

چرا دانشگاه میکروفون نداره !! گچ هم که نداره واسه پرت کردن~!

اه!!! چه وضعشه؟! اصلا اینطوری نمیشه  آخه پس آدم به چی دل خوش کنه!

بیا این مشکاتیانم تاااا من از بیدادش تعریف کردم مرد! دیگه چیکار کنم!

ترم صفری بازی در نیاری پاشی روز اول اونم اول وقت بری دانشگاهاااااا!!!

دوباره باید تکرار.... نه اینبار دیگه تکرار نمیشه!! من دیگه فریب نمیخورم! ایندفعه باید بخونم! نه نمیکنم! اه اه اه!!! چقدر حال به هم زن!

آخه .......................

چیه؟! قیافه خودتو مسخره نکن عیبی نداره!!!

+ نوشته شده در  88/07/01ساعت 2:2 AM  توسط مهدی  | 

خداوند بیامرزدش.

استاد پرویز مشکاتیان درگذشت

البته دیگه الان میشه گفت پریروز!!

مشکاتیان استاد آهنگساز و سنتور ایران بود.

ستار مشکاتیان رو هم خیلی دوست داشتم

آلبوم بیداد استاد شجریان آهنگسازی و سنتورش ماله استاد مشکاتیان بود

اصلا خداییش یه سری کارای شجریان اعتبارش به مشکاتیانه نه خود شجریان مث همین بیداد یا آلبوم دستان...

به هر حال به همه اهل هنر و دوستدارانش تسلیت.

+ نوشته شده در  88/07/01ساعت 0:44 AM  توسط مهدی  | 

سلام! اولین روز مدرسه مبارک!!!

آخییییییییی!! یادش بخیر... خدااااااااا ... اصلا نییدونم چی بگم

اولین روز دبستان بازگرد                   کودکی ها شاد و خندان باز گرد

بازگرد ای خاطرات کودکی                 بر سوار اسب های چوبکی

خاطرات کودکی زیباترند                    یادگاران کهن ماناترند

درسهای سال اول ساده بود               آب را بابا به سارا داده بود

درس پندآموز روباه و خروس                روبه مکار دزد چاپلوس

کاکلی گنجشککی باهوش بود            فیل نادانی برایش موش بود

روز مهمانی کوکب خانم است             سفره پر از بوی نان گندم است

با وجود سوز و سرمای شدید              ریزعلی پیراهن از تن می درید

تا درون نیمکت جا می شدیم               ما پر از تصمیم کبری می شدیم

پاک کن هایی ز پاکی داشتیم              یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت         دوشمان از حلقه هایش درد داشت

گرمی دستانمان از آه بود                     برگ دفتر ها به رنگ کاه بود

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ         خش خش جاروی بابا روی برگ

همکلاسی های من یادم کنید              باز هم در کوچه فریادم کنید

همکلاسی های درس و رنج و کار          بچه های جامه های وصله دار

بچه های دکه سیگار سرد!                    کودکان کوچک اما مرد مرد

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود                 جمع بودن بود و تفریقی نبود

کاش می شد باز کوچک می شدیم       لااقل یک روز کودک می شدیم

یاد آن اموزگار ساده پوش                     یاد آن گچها که بودش روی دوش

ای معلم نام و هم یادت بخیر               یاد درس آب و بابایت بخیر

همکلاسی یاد تو در خاطرم                 می زند در قلب خسته باز هم

ای دبستانی ترین احساس من           باز گرد این مشق ها را خط بزن

kelas aval

این قافله ی عمر عجب میگذرد...

+ نوشته شده در  88/07/01ساعت 0:35 AM  توسط مهدی  | 

شب قدر با کی بودی؟ با خودت؟ با من؟ با اون؟ شایدم با هم بودین؟ اون

سال یادته که با هم بودیم؟! شایدم...  شایدم تنها بودی؟!

راستی! مریض که نبودی؟

دنبال چی بودی؟ خداییش می دونی؟؟

تویی که تنها بودی ... حرفاتو به کی گفتی؟ دیگه به هرکی گفتی

 به یه چاه که نگفتی...

 

نمیدانم چرا  وقتی که راه زندگی هموار می گردد

 

               بشر تغییر حالت می دهد خونخوار می گردد

 

                            به وقت عیش و عشرت می زند بر طبل بد بینی

 

                                            به وقت تنگدستی مومن و دیندار می گردد

 

+ نوشته شده در  88/06/18ساعت 11:58 AM  توسط مهدی  | 

 

اطلاعات کامپيوتر شما




۞۞۞ © Βŷ : /\/\ Ę Ħ Ð Ĩ ]-[oň@ŕmanđ ۞۞۞