|
|
|
|
|
اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت: «ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟» رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر کردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید. صدای که تا قبل از آن هرگز نشنیده بود. صبح فردا از راهبان صومعه پرسید که صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند: «ما نمی توانیم این را به تو بگوییم. چون تو یک راهب نیستی» مرد با نا امیدی از آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد. چند سال بعد ماشین همان مرد باز هم در مقابل همان صومعه خراب شد. راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت کردند، از وی پذیرایی کردند و ماشینش را تعمیر کردند. آن شب بازهم او آن صدای مبهوت کننده عجیب را که چند سال قبل شنیده بود، شنید. صبح فردا پرسید که آن صدا چیست اما راهبان بازهم گفتند: «ما نمی توانیم این را به تو بگوییم. چون تو یک راهب نیستی» این بار مرد گفت «بسیار خوب، بسیار خوب، من حاضرم حتی زندگی ام را برای دانستن آن فدا کنم. اگر تنها راهی که من می توانم پاسخ این سوال را بدانم این است که راهب باشم، من حاضرم... ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
از روی شکل باسن میتوان به شخصیت زن پی برد ! . . . . یکی از محققین انگلیسی بنام "Sam Amos" که در زمینه «باسنشناسی» تحقیق میکند در آخرین بررسی خود نشان داد که بر اساس نوع و شکل باسن زنان میتوان به شخصیت اجتماعی زنان پی برد آقای آموس گفت 6 نوع مختلف باسن وجود دارد. تمام این باسن ها با یکدیگر تفاوت دارند و شبیه هم نیستند. این محقق باسن ها را به انواع؛ سیب، هلو، گیلاس، بادام، توت فرنگی و گلابی تقسیم کرده و اشاره میکند که هر باسن معرف شخصیت خاصی از زنان میباشد. |
||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
سلام! چیه؟! قیافه خودتو مسخره کن! دیگه امشب ترکوندما!! ۳تا پست نوشتم!! همش مونده بود رو دلم با اینکه کل ماه رمضونو تلاش کردم اما باز فکر کنم یعنی زیاد مطمئن نیستم اما احتمالا زبونم لال .... اگه نمی نوشتم میترکید! دلمو میگم دیگه! آی آللاه!! بازم ... چی بگم شروع شد دیگه~! دانشگاه... بازم با اجتماع کل اعتماد به نفس ۱۲ واحد.... و دوباره آخر ترم که بشه... وعده و وعید به خودم و عالم و آدمیان که اصلا اینطوری نمی شه... از ترم بعد باید یطور دیگه باشه! اصلا چرا نمیشه از تو دفتر دانشگاه توپ دزدید زنگ تفریح یه فوتبال قبیله ای بازی کرد؟!! چرا دانشگاه میکروفون نداره !! گچ هم که نداره واسه پرت کردن~! اه!!! چه وضعشه؟! اصلا اینطوری نمیشه بیا این مشکاتیانم تاااا من از بیدادش تعریف کردم مرد! دیگه چیکار کنم! ترم صفری بازی در نیاری پاشی روز اول اونم اول وقت بری دانشگاهاااااا!!! دوباره باید تکرار.... نه اینبار دیگه تکرار نمیشه!! من دیگه فریب نمیخورم! ایندفعه باید بخونم! نه نمیکنم! اه اه اه!!! آخه ....................... چیه؟! قیافه خودتو مسخره نکن عیبی نداره!!! |
||
|
|
|
|
|
خداوند بیامرزدش.
استاد پرویز مشکاتیان درگذشت
البته دیگه الان میشه گفت پریروز!! مشکاتیان استاد آهنگساز و سنتور ایران بود. ستار مشکاتیان رو هم خیلی دوست داشتم آلبوم بیداد استاد شجریان آهنگسازی و سنتورش ماله استاد مشکاتیان بود اصلا خداییش یه سری کارای شجریان اعتبارش به مشکاتیانه نه خود شجریان مث همین بیداد یا آلبوم دستان... به هر حال به همه اهل هنر و دوستدارانش تسلیت. |
||
|
|
|
|
|
سلام! اولین روز مدرسه مبارک!!! آخییییییییی!! یادش بخیر... خدااااااااا ... اصلا نییدونم چی بگم اولین روز دبستان بازگرد کودکی ها شاد و خندان باز گرد بازگرد ای خاطرات کودکی بر سوار اسب های چوبکی خاطرات کودکی زیباترند یادگاران کهن ماناترند درسهای سال اول ساده بود آب را بابا به سارا داده بود درس پندآموز روباه و خروس روبه مکار دزد چاپلوس کاکلی گنجشککی باهوش بود فیل نادانی برایش موش بود روز مهمانی کوکب خانم است سفره پر از بوی نان گندم است با وجود سوز و سرمای شدید ریزعلی پیراهن از تن می درید تا درون نیمکت جا می شدیم ما پر از تصمیم کبری می شدیم پاک کن هایی ز پاکی داشتیم یک تراش سرخ لاکی داشتیم کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت دوشمان از حلقه هایش درد داشت گرمی دستانمان از آه بود برگ دفتر ها به رنگ کاه بود مانده در گوشم صدایی چون تگرگ خش خش جاروی بابا روی برگ همکلاسی های من یادم کنید باز هم در کوچه فریادم کنید همکلاسی های درس و رنج و کار بچه های جامه های وصله دار بچه های دکه سیگار سرد! کودکان کوچک اما مرد مرد کاش هرگز زنگ تفریحی نبود جمع بودن بود و تفریقی نبود کاش می شد باز کوچک می شدیم لااقل یک روز کودک می شدیم یاد آن اموزگار ساده پوش یاد آن گچها که بودش روی دوش ای معلم نام و هم یادت بخیر یاد درس آب و بابایت بخیر همکلاسی یاد تو در خاطرم می زند در قلب خسته باز هم ای دبستانی ترین احساس من باز گرد این مشق ها را خط بزن
این قافله ی عمر عجب میگذرد... |
||
|
|
|
|
|
شب قدر با کی بودی؟ با خودت؟ با من؟ با اون؟ شایدم با هم بودین؟ اون
سال یادته که با هم بودیم؟! شایدم... شایدم تنها بودی؟! راستی! مریض که نبودی؟ دنبال چی بودی؟ خداییش می دونی؟؟ تویی که تنها بودی ... حرفاتو به کی گفتی؟ دیگه به هرکی گفتی به یه چاه که نگفتی...
نمیدانم چرا وقتی که راه زندگی هموار می گردد
بشر تغییر حالت می دهد خونخوار می گردد
به وقت عیش و عشرت می زند بر طبل بد بینی
به وقت تنگدستی مومن و دیندار می گردد
|
||
|
|
|
|
|
سلام یاد شروع کارم یعنی وبلاگ نویسی اقتادم...
یاد : زندگی.... زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود صحنه پیوسته بجاست خرم آن صحنه که مردم بسپارند به یاد... دیگه دیگه.... البته بعد این کارا رو یه کم علمی خواهم کرد تا کی چرت و پرت بنویسم!!!! هییییییییییییییییییییی! عاشق کاست بیداد استاد شجریانم... چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم که دل به دست کمان ابروییست کافر کیش
میام
عافیت خواهی نظر در منظر خوبان نکن ور کنی بدرود کن خواب و قرار خویش را |
||
|
|
|
|
|
زندگی دو نیمه دارد:
نیمه ی اول در رویای نیمه دوم و نیمه دوم در حسرت نیمه اول
گفتم: ارزو یک حقیقت نزدیک است ولی رویا یک ارزوی شیرین دست نیافتنی. گفت:من رویا هستم یا ارزو؟ گفتم: رویایی که به حقیقت پیوستن ان یک ارزوی شیرین است.
ای شراب ای عشق ای آتش ... نمی دانم در آغوشت سرد هستم یا سرد! کاش شب می دانست و کاش روز می فهمید....
|
||
|
|
|
|
|
درود! احتمالا بعد از این فرشاد جان رفیق عزیزم که اصلا با هم این وبلاگو راه انداختیم کارو ادامه میده اما شاید برای آخرین پست یه شعری رو که شب قرمز نوشتم واستون میزارم. آره شب قرمز ... همون شبی که ...! حالا بماند!!! یعنی همون شبی که فرداش پست تا اطلاع ثانوی تعطیل رو گذاشتم... شروع شد شعر من با آه و زاری ندارم مشکلش را بردباری یکی از آرزو ها در گلویم که شعر از فرط شادی من بگویم اگر روزی در این دنیای فانی نمی گیرد سراغ از من فلانی ، کماکان منتظر در راهش هستم خودش داند اگر حتی نشستم ~~~~~ سخن دارم کنون من با تو ای دوست که هر دو عاجزیم و فاعل هم اوست مکن زحمت، مکش رنج و مشقت بکش سیگار و دود یا خود رو در بند! ~~~~~ روزی من چوتو ، در کار بودم به بند زلف و زنجیر نگاه یار بودم اشارتهای مژگان و خم ابروی دلبر شده آتش زده از پای تا سر گرفته آتش از دامان دلــــــــــــــبر چه آتش؟؟ از سر و سودای دیگر نه مرحم از برای داغداری نه فرصت تا بهار کامیابی ............ میان عشق و ایمان جانگدازی نمی دا نستم او جدی گرفتست یا به بازی زمان رفت و سرم بی کار میگشت دلم پرواز و بازی می کرد و می جست ~~~~~ ثانیه می رفت، گویا سال شد قال و اعمال جملگی در حال شد نور بود و نور بود و نور بود دل نمی دانم چرا رنجور بود! گرمی عشق اندکی خاموش شد سایه ظلمت به نور مقشوش شد! چون صفای التهاب دل برفت!! باز پله ی در ره، شد تفکیک هفت!!! چشم باز و دل آرام، سر به راه زندگی را باز کردم من نگاه خنده بر آنچه که گرییدم زدم چند روزی برزخم کردم قدم! در سکوتی سرد و آبی، در زبون زیر لب می گفتم این را در سکون "چیز دیگر گر بگویم من کنون خلق بندندم به زنجیر جنون" یاد حرفی از تبـــــــــــار قافله در کویر گفت و گو با باطله! یاد عهدها، یاد پیمان الست یاد دکتر، او نه معشوق من است! بالا رفتن از عشق، به دوست داشتن کجا بودن، نشستن، برخاستن! ~~~~~ حرف خود را من دو گویم گوش کن یاد دار آویز گوش چون خاربن عهد دارم من شکستن کی رواست ذات هر انسان یدی بی انتهاست می کنم تکرار با خود بس زیاد یا باد آن روزگاران یاد باد ...! گر ندانی و تو نشناسی نشان یار گوش کن تو پند مهدی ناچار! اگر دل را تو داری آتش و تنگ نگه دارش که نورش می دهد رنگ ~~~~~ خدا باشد نگه دارت، یا علی در آخر یکی باشد همه راه منتهی
|
||